تبليغاتX
 پسر خاله
 

ای کاش...........................................................................................

 اي كاش سرنوشت ما را با مداد مي نوشتند...


 

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت


نیایش...

خدایا

امشب که از همیشه به تو نزدیک ترم تو را به بزرگی ات قسم می دهم

و به حق صاحب همین شب سوگند می دهم از گناهانم در گذر .می دانم

که هیچ گاه خواسته هایم را بی پاسخ نگذاشته ای و می دانم در کارهایت

حکمتی است که هیچ گاه درک نخواهم کرد . بهتر از هر کسی حرف های

دلم را می فهمی و می دانی چه می خواهم . امشب را قدر می دانم و تنها

دست نیاز به سوی تو دراز می کنم و می دانم نا امیدم نخواهی کرد ...


 

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 15:57 موضوع | لینک ثابت


دو راهی

اعتقادی به عشق نداشت. فکر می کرد تنها در قصه ها و کتاب ها می توان عشق را پیدا کرد.

عشاق زیادی را دیده بود که آبرویی برای لیلی و مجنون نگذاشته بودند !

بالاخره پای دلش لرزید . عاشق شد بدون آنکه خودش بفهمد. حالا مانده بود عقیده اش را زیر پا

بگذارد یا اینکه عاشقی کند .


 

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 15:56 موضوع | لینک ثابت


سایه بان اشراق

مرا به زمینه آبی چشمانش دعوت کرد و به پاس نخستین شکوفه های لبخندش به ایوان های غنچه گرفته

آوازش برد و در کنار آرامش رهایم کرد تا آفتابگیر نگاهش را بنگرم . او مرا به سمت طراوتش برد و به شکرانه

پرنده های بی آرام تبسمش که به لانه های اشتیاق بر می گشتند و پرده های مات نگاهم را کنار زد و تمام

تماشایش را نثار کودکان حیرتم کرد ...

او مرا با ابدیت گذرا و جاودانگی کوتاه خود برد . در دستم جوانه ای بی پایان نشاند و در مردابم آرامشی طوفانی

بر انگیخت و با آوایی که از هیچ سو ِ می آمد صدایم زد : 

مرگ قشنگ ! و صدایم زد فرشته خاکی ! و صدایم زد اندوه زیبا !


 

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 15:55 موضوع | لینک ثابت